قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
165
تاريخ نگارستان ( فارسى )
مطلع قصيدهء كمال اسماعيل است قصيده : ايشهنشاه فريدون فراسكندر منش * وى ز رأيت ملك و دين در نازش و در پرورش با فلك گفتم كجا دانى پناهى آنچنانك * بخت افتاده شود در سايهء او منعتش صبح صادق با لب خندان اشارت كرد و گفت * حضرت سلطان علاء الدين و الدنيا تكش و خاقانى فرموده قصيده : مژده كه خوارزمشاه ملك صفاهان گرفت * ملك عراقين را همچو خراسان گرفت ماهچهء چتر او ملكت قيصر گشاد * مورچهء تيغ او ملك سليمان گرفت [ 305 - نكوهش كردن اسيرى از اسماعيليه . ] 305 من النوادر گويند كه سعد الدين مسعود بن على ابهرى كه در سلك وزراى عاليشأن تكش خان بود همواره در صحبت خان زمان زبان بنكوهش اسماعيليان گشاده خان را بر استيصال ايشان تحريص مينمود بنابراين آنجماعت نيز قاصد جان وى گشته يكى از فدويان را بقتلش ارسال داشتند و فدوى مذكور بحوالى منزل جناب دستور ساكن گشته مترصد فرصتى ميبود اتفاقا در آن اوان خدمت وزير بنابر عداوتى كه با حاجب كبير شهاب الدين خوارزمى و حميد الدين عارض داشت در خدمت خان فرصت يافته ايشان را ببعضى قبايح منسوب گردانيد و خان ابقا و افناى هردو را بر رأى ملك آراى وزير مرجوع داشت خواجه چون سالهاى دراز آرزوى چنين روزى داشت او را بدر خانهء خود آورده از وفور غرور از اين معنى دور بود نظم : تو آنچنان ز شراب غرور سرمستى * كه خون خلق بريزى و باده انگارى بهار اگرچه لبت همچو غنچه خندانست * كه هست ديدهء دشمن چه ابر آزارى مباش غره كه اين بوستان دولت را * نه دير زود تو هم بگذرى و بگذارى اول فرمود كه حميد الدين عارض را گردن زدند و حاجب را نيز بر سرپا نشانده خواست كه از پا درآورد به همان حال قتل بظهور نرسيده فدوى پيش دويده بيكضرب خون وزير را بر بالاى خون عارض ريخت و حاجب منتظر القتل آزاد شد و ملازمان خواجه فدوى را بقتل آوردند نظم : كشتى و كشته گشتى و كشتند باز هم * آن را كاساس هستى عمر تو برفكند وين قاتل ديگر نجهدهم ز زخم تيغ * آرى كشنده را به همه حالها كشند [ 306 - برخورد سارخنامى با دزد . ] 306 تمثيل مؤلف فرج بعد الشدة گويد كه سارخ نام برزگرى از براى ما نقل نمود كه نوبتى از بصره بيرون آمده عزيمت اعمال مدائن داشتم در آن اثنا شخصى گفت دزدى در راه است و مسافرانرا حال از او تباه خواستم بازگردم ناگاه شخصى پيدا شد و اظهار چابكى نموده مرا برفتن تحريص نمود بالجمله روا نشديم تا آنكه در بيابان ببركهء آبى نزديك شده بيكبار آن دزد حمله نموده رفيق